پاتوق جوانان
سایت علمی ، فرهنگی ، سیاسی ، دفاعی

 

نیمه شب بود. ساعت حدود یک شب رفتم پشت سنگرش، یک زیلوی برزنتی جلوی سنگر بود و یک پشه بند. پشه بند را زدم کنار و می خواستم صدایشان بزنم که دیدم که صدای تضرع از داخل می آید دلم نیامد که حالشان را دگرگون کنم. زیلو را کنار زدم و پوتینم را هم در نیاوردم و رفتم گوشه سنگر نشستم. این مرد را وقتی در روز می دیدیم همچون یک شیر در کوهستان رفت و آمد می کرد و اسلحه را هم در دست می گرفت، تصور اینکه با آن هیبت و صلابت  و با آن قیافه نظامی اینطور خاکسار باشد در عبادت، برایم تصور سختی بود.



ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 30 بهمن 1392
:: 12:16 :: توسط : محمد مهدی محسنی

درباره وبلاگ
[Profile_About]
آخرین مطالب
نويسندگان
پيوندها
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران